زين العابدين شيروانى
518
بستان السياحه ( فارسي )
كفتهاند كه خير و شر متقابلند و خير حسن است بالذات و شر قبيح است بالذّات و اينها ضروريست دائما و شرّ راجع است در حقيقت باعدام و ظنّ در حقيقت نوعى است از ادراك ناقص كه محتمل خلافست و اكر تمام مىبود هرآينه علم مىبود پس آن بسبب عدم كمال شرّ است و اين عدم داخل است در حقيقت ظنّ و مقوّم ماهيّت اوست زيرا كه ظنّ ظنّ نمىشود مكر باحتمال خلاف و ازاينجهت متّصف نمىشود بارىتعالى بظنّ هركز چنان كه سلب نمىشود از او علم هركز پس هركاه واقع شود تكليف بظنّ لازم آيد كه امر كرده باشد خداى تعالى عباد خود را باتيان شرور و امر شر مستلزم رضاى به اوست و رضاى بشرّ شرّ است و موصوف نمىشود بارىتعالى به او پس صحيح نيست اسناد تكليف بظنّ اجتهادى در نفس احكام بسوى او و كفته است استاد الفلاسفه ارسطاطاليس در كلام خود و اين بجهة آنست كه شرّ ذاتى نيست بلكه آن امر عدمى است يا عدم ذات و يا عدم كمال ذات و هركاه وجودى مىبود مىبايست يا شرّا لنفسه باشد و يا شرّا لغيره و اولى محالست و الّا موجود نمىشد زيرا كه وجود شىء باعث نمىشود عدم خود را و نه عدم كمال خود را زيرا كه شبهه نيست در اينكه جميع اشياء طالبند كمال خود را و نه جائز است باز كه شرّ لغيره باشد زيرا كه شريت او عبارتست از اينكه فانى كند آن غير را يا كمالى را از كمالات او بديهى است اينكه اكر فانى نكند او را و نه كمالى از كمالات او را هرآينه شر نمىشود براى او پس معلوم شد كه نيست شرّ مكر آن عدم و فانى كردن او نه خود آن امر وجودى مكر بالعرض و زمانى كه تامّل نمودى تو در حال شرور و استقراء نمودى افراد او را در اين عالم مىيابى كه هرچه اطلاق مىشود به او اسم شرّ يا عدم محض است و يا مؤدّيست بسوى عدم پس موت و جهل بسيط و فقر و امثال آنها عدميّات محضند و اشيائى كه مانعند اشياء ديكر را از وصول بكمالات خود مثل سرما كه مفسد ميوهها است و كرما كه باعث تعفّن آنهاست و مرض كه ضدّ صحّت است و اخلاق ذميمه مثل بخل و جبن و اسراف و جهل مركّب و افعال قبيحه مثل رباء و سرقت و نميمت و ظلم و اشباه آنها از آلام و احزان و غير آنها پس بتحقيق كه هريك از اينها بحسب ذات خود و وجود خود شر نيستند بلكه كمالاتند براى امور ديكر از جسمانى و نفسانى و از جهة باعث شدن آنها باعدام شرّند انتهى كلامه و ديكر آنكه مبناى تكليف و غرض از او اتيان بمراد حكيم تعالى است فعلا يا تركا و احكام اجتهاديّه ظنيّه غير مطابقست بمراد حقتعالى در صورت خطا پس باقى مىماند تكليف در آن فعل خاصى كه واقع شده است خطاء در حكم او بلا غرض پس هركاه نسبت داده شود به خداى تعالى لازم آيد تكليف كردن بدون غرض و آن خارج شدنست از مذهب اماميّه و اكر نفى شود از حقتعالى مىشود تكلّف يعنى تكليف به خود بستن به تشتهى و انداختن نفس در عذاب بدون عوضى كه مستحقّ باشد از شارع زيرا كه تكليف نكرده است به او و ديكر آنكه ظنّ زائل مىشود بعد از مرك چنانچه تصريح نموده است به او محقّق اصوليّين و اجتهاديّين پس اعمالى كه متفرّعست به او فانى شود بسبب فناء او زيرا كه محالست بقاء معلول بعد از فناء علّت و حالآنكه مقصود از عمل بقاء حقيقت حقّه اوست با حقيقت عملكننده در اطوار عود او در برزخ و حشر و نشر و بهشت و هركاه فانى شود عمل به فناى بدن و اركان بنائى كه محلّ كمانست پس فايده ندارد زيرا كه ثمره ندارد اعمال اركانيّه بدون جنانيّه در نشاء دين و برهان اينكه علم باقى مىماند به بقاى روح و محالست اينكه معدوم شود معلول با وجود بقاى علّت او كه علم اينست بسيط الحقيقه و نور الانيّه و بسيط معقول نيست فناى او چنان كه مبرهن شده است در جاى خود پس اعمالى كه متفرّعست بعلم باقى است حقيقت آنها با بقاء حقيقت علم كه علّت آنهاست و باقى است علم بسيط با بقاى روح بسيط و ظن مركّب الحقيقة است زيرا كه تقاضا مىكند رجحان را با احتمال خلاف و مقتضى رجحان نيست مقتضى احتمال خلاف و الّا بايستى منفك نشود علم از احتمال چرا كه رجحان موجود است در او و اكر رجحان احتمال را مقتضى بود هر علمى ظنّ مىشد و اين خلف است پس ثابت شد كه جزء مقتضى احتمال خلاف غير جزء مقتضى رجحانست و حقيقت ظنّ مركّب است ازين دو و مركّب را لا بدّ است از فناء بسبب انحلال تركيب او در يوم الفعل و روح بسيط است و صالح نيست براى ظرفيّت مركّب پس وقتى كه خلاص شد روح از قفس قالب تركيبى مصاحب